این تنه که میمونه؛ باقیش همه ش قصه ست و قصه واسه قصه گو بی معنی...
خضر نبی امروز اومد با تعجب ازم پرسید : "چی کار داری میکنی علی؟!"
میدونی، حتما یه جایی به موسی گفتیم:"تو و خدات برید بجنگید" که به این سرگردانی تموم نشدنی نفرین شدیم.
پیرمرد پس ار عمری که وقف فلسفه کرده بود میگفت :" تا میای بفهمی زندگی چیه میبینی داری عقب عقب میری".
تحریکهای حداکثری ٬ ارضاهای حداقلی ؛ آری این بود زندگی.
کاش
کسی
کمی
رنگ
بر بوم تنهایی من می پاشید
انسانهای مرده جزو بارهای زندهی ساختمان حساب میشوند.
امروز که از پله های مترو بالا آمدم و ناگهان منظرهی برجهای شهر در سینهکش کوهِ سفیدِ برف گرفته را دیدم یادم آمدم چقدر این شهر لعنتی زیباست.
آن روزها ترس قلب تپنده ی حیات بود در کالبد لحظهها لیک امروز ترس افیونی ست رهنمون به مرداب.
زندگی
جایی
زمانی
تمام شده است.
من این را کشف کرده ام در خاطراتم
خاطراتی که در آنها همیشه یک نفر اولین الله اکبر را میگفت
قدیمیا میگفتند :"هوای پاییز دزده" ؛ این روزها همه دزدیها کلان شده٬ میبینی؟
[بارش چند ماههی تهران چهار برابر میانگین بارش ۴۴ ساله گزارش شد.]
- بزرگترین هدیهای که به انسانها میتوان داد "وقت" است.
مهمترین خوبی زمستون اینه که پاکت سیگارو میذاری توی جیب کاپشنت به جای کیفت.
اینکه هر روز تنها تر میشیم٬ اینکه هر روز گرگتر میشیم ٬ یه تراژدی بسیار دردناک و عمیقه که همه ازش سراسر بغض و گریه میشن ولی هیچ کس نمیدونه کجاش باید گریه کنه.
سادگی زیباست. صمیمیت زیباست.
فاصلهی زیباترین صحنه ی زندگی تا آرامترین صحنهی زندگی کمتر از یک متر بود.
آنها که ایستادند ٬ مردند؛ اینها که ماندهاند همه بزدلانِ فراریاند.
خواب بودم٬ اما "رنج صدا"یش را شنیدم که میگفت : "بازنشسته شدم".
همه یک روز میمیرند ٬ ما هر روز.
میتوانم خائن باشم اما شریکِ خیانت نه.